قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

190

تاريخ نگارستان ( فارسى )

و اقبال او آنست ظهير كه در فن قصيده بيعديل و نظير است در مدح او اين قصيدهء غرا را پرداخته از آن جمله اين بيت ، سمت اشتهار دارد بيت : نه كرسى فلك نهد انديشه زير پاى * تا بوسه بر ركاب قزل ارسلان دهد و از جلايل تائيداتش آنكه شيخ نامى سامى شيخ نظامى خسرو شيرين را موشح بنام او ساخته و در مدح او اين لؤلؤ آبدار از لجهء طبع بساحل روزگار رسانيده بيت : به دريا چون زند تيغ بلا رك * بماهى گاو گويد كيف حالك منقول است كه وقت خواندن اين بيت يكى از حضار مجلس گفت ايشيخ بحسب تركيب حالك مرفوع ميبايد نه مفتوح شيخ در بديهه گفت معذور داريد كه گاو نحو نميداند . [ 341 - سعد الدين تفتازانى باحساد . ] 341 تمثيل از ثقات استماع افتاد كه چون صيت دانش و فضائل سعد الدين تفتازانى با قاضى وادانى رسيد اهالى هرات از فرط حسد نفسانى بر شرح مفتاح او اعتراضات فرموده نزد وى بسمرقند فرستادند بيت : ز فيض خاطر جامى نجست بهر حسود * گياه خشك ندانست قدر بارانرا و آنكس در مجلسى كه مشحون باكابر و افاضل بود نوشته را به نظر مولوى رسانيد شبههء اول اين بود كه در افتتاح شرح مفتاح فرموده‌اند خير خبر يوشح بصدر الكلام رحمة الله الملك العلام و اين غلط است چرا كه حمد انشاء است نه خبر خدمت مولوى قياس ساير شبهات بر آن كرده در دم اين بيت در جواب نوشت بيت : خبرى ز نو رسيده تو مگر خبر ندارى * جگر حسود خون شد تو مكر جگر ندارى [ 342 - داستانى از سعد الدين . ] 342 ايضا و نيز علامه سعد الدين در مختصر تلخيص آورده كه يكى از بقالان بغداد استربار خود را ميراند ناگاه استرش تيزى داد فوجى از خوش طبعان از جمله عدول محكمهء قاضى حاضر بودند بقال باصطلاح خود گفت بلحية العدل بكسر العين يعنى بريش يكطرف بار . يكى از آنجماعت فرمود كه افتح العين فان المولى حاضر و هم وى گويد كه يكى از اصحاب مرا امالهء حركات بر لهجه غالب بود و الفاظ مضموم را مفتوح ميخواند يك بار كتابى در دست داشت حضار از وى سئوال كردند كه اين از كيست ؟ وى گفت از آن مولانا جملهء ياران بخنده افتادند او تعجب‌كنان نظر استفسار بر من داشت من نيز چشم خود را برهم نهاده لاجرم او متفطن بغلط شد [ 343 - سلطان جلال الدين منيكبرنى ] 343 حكايت چون سلطان جلال الدين منيكبرنى عنان بيكران جهانگشاى بممالك آذربايجان معطوف داشت اتابك اورانك بن محمد ايلدگز كه والى آنجا بود توهم به خود راه داده تبريز را بزوجهء خود ملكه خاتون كه دختر طغرل سلجوقى بود سپرده بقلعهء النجق متحصن شد و سلطان در شهور سنهء 622 اثنتين و عشرين و